مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
446
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سرپنجهء ناتوان برمپيچ * كه گر دست يابد برآئى به هيچ القصه ، عبد اللّه ، برادران خود را موعظت همىگفت تا اينكه پنداشت ايشان دوستدار او هستند و بدينسبب بر ايشان اعتماد كرده ، در اكرام آنها مبالغت نمود . ولى ايشان را جز كينه و حسد نمىافزود . پس از آن ناصر و منصور ، برادران عبد اللّه با يكديگر بنشستند . ناصر با منصور گفت : اى برادر ، تا كى ما را اطاعت برادر بايد كرد و تا چند او در بزرگى و اميرى باشد و ما فرمان او ببريم ؟ كه ما را قدر و قيمتى نمانده . ما را استهزاء كرده ، معين خود ساخته است . مگر خادمان او هستيم ؟ منصور گفت : تا او زنده و تندرست است ، رتبت ما بلند نخواهد شد و شأن او بخواهد افزود . و ما را مقصود حاصل نميشود مگر اينكه او را بكشيم و مالهاى او را جمع آوريم و دست بجواهر و معدنيات او گذاشته ، با يكديگر بخش كنيم و هديتى از براى خليفه بفرستيم و نيابت بصره و كوفه را بخواهيم كه من نايب بصره شوم و تو نايب كوفه باشد . و اين كارها صورت نپذيرد مگر آنكه او را هلاك كنيم . ناصر گفت : اى برادر ، راست گفتى . و لكن او را چگونه توانيم كشت ؟ منصور گفت : در خانهء يكى از ما ضيافتى ساخته ، او را مهمان كنيم و غايت خدمت بجا آوريم . پس از آن او را بلطايف و حكايات مشغول داريم و نگذاريم كه او بخوابد تا از بيدارى رنجور شود . آنگاه خوابگاه از بهر او بگستريم . چون او بخسبد ، او را كشته ، در دريا افكنيم و بامدادان گوئيم خواهر جنيهء او برآمده ، با او گفت : اى پليدك ، ترا مقدار چندان شد كه شكايت ما بخليفه برى ؟ مگر گمان تو اينست كه ما از خليفه بيم داريم ؟ اگر او پادشاهست ، ما نيز پادشاهيم . اگر او ادب نگاه ندارد ، ما او را ببدترين عقوبت توانيم كشت . و اكنون من ترا بكشم تا ببينم چه از دست خليفه برمىآيد ؟ پس او را ربوده ، به زمين فروشد . ما چون اين حالت بديديم ، بىخود افتاديم . چون به خود آمديم ، از او اثرى نيافتيم . پس از آن رسولى بسوى خليفه بفرستيم و ماجرى بر وى بيان كنيم . چون چندى بگذرد ، هديتى لايق بخليفه